می خواهی بگویی "بخوان" و من پیش از آن که واژه را تمام کنی،در آغاز کلمه ات می

گریزم. پی ام می گردی که مبعوثم کنی و همه ی غارهای تنهایی از حضورم خالی

اند. حرایی نیست که بشود مرا در آن بر انگیخت...

 

عنکبوت هیاهو بر سردر همه ی تنهایی های من تار تنیده است و من روزهاست سالهاست به نام آن که مرا آفرید هیچ نمی خوانم...

منتظری من با حسرت به کوره راه های بی سر انجام نگاه کنم و از شوق رفتن پر شور تا بگویی که چی گم کرده ام؟ نه! گذشت آن روزها!

من حالا در ابتدای کوره راه می ایستم و به بنگاهی محل می گویم: "چقدر خرج بر می دارد اگر بخواهم سنگ ها را از این راه باریک بالا ببرم؟ آن بالا می خواهم ویلا بسازم!"